پژواک سکوت

...

برگ ریزان

 

 

پاییز امسال

گویی خزان سنتور بود

 

کم نیستند کسانی که چون من سنتور و علم موسیقی را با آثار استاد پایور شروع کرده باشند...

چند روز قبل به تکنوازی بی نظیر سنتور استاد در شور و چهارگاه که به یاد حبیب سماعی نواخته بود گوش می کردم و افسوس میخوردم که بیماری استاد از حدود یازده سال پیش دست ایشان را از ساز و دل مشتاقان را از نوای سنتورش دور کرده است...   

اما از آن زمان تا امروز که فوت کرد هرگز از دل شیفتگان موسیقی ایران یاد و خاطره او پاک نخواهد شد...

ساز سنتور در آستانه برگ ریزان امسال به سوگ مشکاتیان و در انتها به ماتم پایور نشست...

یادشان گرامی باد...

 

 

.

   + ; ۱:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱٩
    پيام هاي ديگران ()

مرثیه

.

.

امشب همه غم های عالم را خبر کن

بنشین و با من گریه سر کن

گریه سر کن!

ای میهن ، ای انبوه اندوهان دیرین

ای چون دل من،ای خموش گریه آگین

سر در گریبان،درپس زانو نشسته

ابرو گره افکنده،چشم از درد بسته

در پرده های اشک پنهان کرده بالین!

ای میهن،ای داد!

از آشیانت بوی خون می آورد باد

بر بال سرخ کشکرک پیغام شومی ست

آنجا چه آمد بر سر آن سرو آزاد؟

ای میهن ای شب!

ای بی ستاره!

خورشید تاریک!

اشک سیاه کهکشان های گسسته!

آیینه دیرینه زنگار بسته!

دیدی چراغی را که در چشمت شکستند؟

ای میهن ، ای غم!

چنگ هزار آوای باران های ماتم!

در سایه افکند کدامین ناربن ریخت

خون از گلوی مرغ عاشق؟

مرغی که می خواند

مرغی که با آوازش از کنج قفس پرواز می کرد

مرغی که می خواست پرواز باشد...

ای میهن، ای در خود نشسته!

پیچیده با خاموشی سبز

خوابیده با رویای رنگین بهار نغمه پرداز

زین پیله کی آن نازنین پروانه خواهد کرد پرواز؟

ای میهن ، ای پیر!

بالنده افتاده، آزاد زمینگیر!

خون می چکد اینجا هنوز از زخم دیرین تبرها

ای میهن!

در اینجا سینه من چون تو زخمی ست

اینجا دمادم دارکوبی بر درخت پیر می کوبد دمادم

دمادم...

.

.

.

............................................................................

 

شعر از ابتهاج به یاد پرواز پرویز مشکاتیان

   + ; ۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱
    پيام هاي ديگران ()

رسوایی

 

 

چه کلامی می توان بر زبان راند

که از بیداد سکوت سهمگین تر است

در کنار معبری دو مجسمه سنگی دیدم

آن ها از  پیش

صدای ما را شنیده بودند

و نگاه خالی آن ها

درد های تنم را تسکین داد

در آن هجمه خاموشی

و تقلای دل فراموشی

چه بی سبب بود

غلتش خون ندا ها

بر این خاک ستایشگر میهن

و نگاه مرا

جواب

نا سزا

چماقی که با ورد خدا تطهیر ش کرده بودند

چگونه می توان

حساب خود را

از آنکه میکند

زیر چنگال اهریمن

جان

جدا نمود

این شعار من است

مرگ بر زندان مقدس

.

.

.

   + ; ۱:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱۱
    پيام هاي ديگران ()

بی رنگی...

.

.

.

سفیدم

           

                          زردم

                       

                                                   سیاه ام

.

.

.

 

 

 

 

 

...

   + ; ٧:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٧
    پيام هاي ديگران ()

به یاد ...

.

.

.

مادر بزرگ!

گم کرده ام در هیاهوی شهر

آن نظر بند سبز را که در کودکی بسته بودی به بازوی من ...

در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق

خمره دلم بر ایوان سنگ و سنگ شکست!

دستم به دست دوست ماند

پایم به پای راه رفت

من چشم خورده ام!

من چشم خورده ام!

 من تکه تکه از دست رفتم

در روز روز زنده گانی ام...

.

.

.

............................................................................

یادگاری از حسین پناهی...

.

   + ; ٧:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱
    پيام هاي ديگران ()

گذاره ای از هستن!

.

.

.

آ  ن   م ن   م ی ت ر س ی د

 

نز دیکای ماه شب چهارده بود

تو گویی که پروانه در پیله اش خوابیده است!

از سایه آن هول حقیر

مثل بید  نلرزید

لذاتش را بلعیده بود

و به سایه دیوار تکیه زد که زد...

همهمه بازار خرده فروشان را نشنید

وآنچنان که در کوچک باغ باز و بسته می شد

آخر

او در خانه خود گم شده بود...

.

.

.

   + ; ٩:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢٧
    پيام هاي ديگران ()

پیش آواز

.

.

.

ای صبح

ای بشارت فریاد

امشب خروس را

 در آستان آمدنت

سر بریده اند!...

 

 

......................................................................................

به نام دوست

میخواستم با نوشته ای از خودم این وبلاگ رو آغاز کنم ولی این شعر ابتهاج به ناگاه تو ذهنم خطور کرد و با توجه به فضایی که دور و برم میگذره نتونستم  که ننویسمش...

تا بعد.

.

.

.

   + ; ٢:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢٦
    پيام هاي ديگران ()